آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

دیروز بالاخره منم سیم کارتمو گرفتم. اما هنوز گوشی ندارم!

 

۲-

نوشته هایم خیلی خیلی پراکنده شده اند. از دیدنشان اینجا و آنجا تعجب می کنم. اینجا کنار دستم ، خودکار قرمز روی یک یادداشت نوشته :‌

 

دریک نقطه

تمام

و دیگر سر خطی

وجود نخواهد داشت

به همین راحتی باید باشد

مردن.

چند جای دیگر هم چند تا تکه یادداشت این طرف و آنطرف و مثل همین برگ های پاییز در دست باد...

 

٢

حمید به دخترک گفت:«بیا تولدی براش یه گوشی حسابی بخریم»

دخترک لب ورچید و اول جواب نداد و بعد با تاخیر، رو به سمت پنجره آرام گفت:« نه!»

هر دو باهم پرسیدیم :‌«چــــرا؟!»

دخترک گفت: « چون تولدی یه هدیه ی معصومانه ست. گوشی به تولدی نمی خوره»

:)

 

+ کتا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()