آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

الان که آمدم توی نت و مشغول سر زدن به آتش فشان های فعال و نیمه فعال و خاموش ام شدم، به کامنت های پست پایینی که رسیدم انگار همه ی غصه های دنیا از دلم رفت.

چقدر تک تک نویسندگان کامنت های پست قبلی را دوستشان دارم. چه محبتی توی تک تک کلمه هایی که از دور ، از خیلی دور تر از دور، از جایی توی قلب کسانی که نمیشناسیمشان پرواز می کنند و مسیر را مثل پرنده های مهاجر پیدا می کنند و جایی توی قلب من می نشینند نهفته. کسی باور می کند قلب کلمه ها قلب پرنده ها و قلب ما همگی از یک جنس هستند...

۲-

رفتیم رای دادیم و حوزه ها هم خلوت نبود. خوشحالم که بلانش نازنین هم رفته رای داده. یک شوقی و یک غمی هست توی چشم هایمان اینجور وقت ها که دوستش دارم. کاری هم اگر نکرده باشیم، مشق دموکراسی نوشتیم فقط. باشد که نامش را برای نسل های بعد زنده نگه داریم و بس.

۳-

دوست نازنین ام یک سی دی از سوسا برایم آورده. دارم گوش می دهم. فوق العاده زیباست. برم تلاش کنم ببینم می تونم تصویرش رو اینجا بیارم یا نه. اگه تونستم نتیجه ش رو به زودی می بینید.

۴-

یه کمی خورده کاری مونده از پروژه ی درروس. باید تا ظهر تمومش کنم. و اینکه الان اصلن اینجا چکار می کنم رو مثل خیلی وقت های دیگه نمی دونم.

۵- پی نوشت برای سید عزیز و بقیه ای که در شمار کامنت های پست قبل از نعمت کامنت هایشان متاسفانه بی بهره ماندم :

نیاز به توضیح ندارد که می دانی چه همه دوست ات دارم سید عزیز. اما آن کامنت ها مثل مرحمی بودند بر یک زخم از نامهربانی. که این صبح شنبه ای اگر نبودند دلم خیلی می گرفت. اسثنایی در کار نبود. منظور کلی ام خواننده های همین وبلاگ بودند. تو هم یکی از عزیزترین ها که هر روز منتظر نو شدن وبلاگت و خبر ها و فکر های خودت و بو ی نازنین ات هستم. اول می خواستم بنویسم کامنت های پست های پایین تر اما این پانزده تا صبح امروز برایم حکم دلداری و مهربانی داشتند.نمی دانم حالا هم حس دلجویانه بودن آن پانزده تا را توانستم منتقل کنم یا نـه؟ 

                                                                     با نهایت دوستی و محبت

 

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٥
comment نظرات ()