آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

توی شرکت جديد هستم. بوی رنگ از در و ديوار می ريزد. منم و دو تا نقاش که خرده کاری های آخر نقاشی را انجام ميدهند.

از آقای ميم خبری نشد. ما هم پيگيری نکرديم که چرا نيامد. شايد نخواست. شايد بيشتر از آن افسرده بود که بتواند بيايد...

اين شرکت جديد فضای دلباز و خوبی دارد. جان ميدهد برای اينکه آدم بنشيند سر کار و تا نصفه شب هم بماند و نفهمد زمان کجا رفته. هرجور کار هم که بخواهی هست. از تميز کاری گرفته تا طراحی... از هر کدام حوصله ی آدم سر رفت می تواند برود سر ديگری. سراميک ها را برق بياندازی يا کتاب ها را از کارتن در بياوری يا اسناد حسابداری را مرتب کنی يا بنشينی پشت کامپيوتر و نقشه ی فاز دو بکشی يا هم اينکه بروی سر طراحی معماری داخلی ويلای آقای الف.

نفس عميق...

من اما دست و دلم چرا به هيچ کار نمی رود؟ چه مرگم شده؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۱
comment نظرات ()