آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

مثل دیوانه ها

 از دیروز دارم به کافه شوکا فکر می کنم. فکر کنم اگر بروم کافه شوکا گریه ام می گیرد. اشک هایم می ریزد و هیچکس نمی فهمد چرا.

... می رفته آنجا. ... کجا می نشسته؟  

.

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۳
comment نظرات ()