آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

بهت زده و تنها نشسته ام توی شرکت منتظر یک دوست که بیاید. اینکه چرا بهت زده اش را نمی دانم اما وصف اش همین است. اینکه مبهوت چیستم را هم نمی دانم. شاید یک حجم وسیع و خالی توی سینه ام. حسی که انگار ریه هایم بزرگ شده باشند. بزرگ تر از همیشه و نفس که می رود توی ریه همینطور هی میرود و می رود و راه برگشت را گم میکند. این می شود ظاهر آدم مثل مبهوت ها به نظر می رسد.

مدتی ست ...(اول خواستم بنویسم چند روزی ست اما فکر کردم چند روز هر چقدر هم که نامحدود باشد باز هم کم و نزدیک به نظر می رسد در حالیکه این حس بلند بالاتر از این حرف هاست) ...مخاطب درونی خودم را گم کرده ام. یک نفر غریبه آمده پست نفر قبلی را اشغال کرده که از نوشته های من خوشش نمی آید. همه را با اخم می خواند و نچ می گوید. من باز اصرار دارم برایش بنویسم و دلیل و برهان بیاورم که نویسنده فرقی نکرده. خواننده عوض شده. اما فکر کنم کر است. تنها راه ارتباطی میان ما از جاده کلمات می گذرد و آن هم جاده ای که راهی یک طرفه است :‌ او پاسخ نمی دهد. فقط می خواند. به دلم می افتد مدتی فقط کاغذ سفید تحویلش بدهم ببینم عکس العملش چیست.

+ کتا ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٢
comment نظرات ()