آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوشنبه و دو و سه

دوشنبه روز خوبی بود چون من صبحش یک شلوار نو پوشیدم و حس کردم که چه خوب که هنوز از پوشیدن لباس  نو ذوق می کنم.

روز خوبی بود چون اول صبح برف می بارید و من و دخترک به تماشای بارش برف دقایقی با لبخند در سکوت  ایستاده بودیم.

روز خوبی بود چون سخت کار کردم و تا زمانیکه کار تغییر جای آکس ها و تغییرات تازه ی ابعاد ستون ها و ابلاغ آخرین نقشه ها به بخش سازه را تمام نکردم از جایم بلند نشدم و در به مقصد رساندن یک خر ِ در گِل مانده ، لذتی وصف ناشدنی نهفته.

روز خوبی بود چون سر انجام قاطعانه تصمیم گرفتیم که در انتخابات شرکت کنیم و در هر غلبه بر هر تر دید هم لذتی هست.

روز خوبی بود چون به مادرم شب گفتم : برویم بیرون یک گشتی بزنیم. و او لبخند زد. و لبخندش شیرین شیرین است هنوز.

روز خوبی بود چون الان که کنار اجاق گاز ایستاده ام منتظر سوپ عدس که گرم شود ، شوق نوشتن دارم و این خودش برای خوب بودن یک روز دلیلی لازم و کافی ست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

.

.

دو:

لینک به نوشته ی ابراهیم نبوی در باره ی انتخابات

سه:

عکس از دیروز

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۱
comment نظرات ()