آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چقدر دلم برای این دیباچه تنگ شده بود...

 

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم

هـر دم از عـــــــــمر می رود نفسی       چون نگه می کنم نمانده بـسی
ای که پـــــــــنجاه رفت و در خـوابی       مـــــــــــــگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نـساخت       کوس رحلت زدند و بار نـــساخت
خواب نوشــــین بامداد  رحـــــــــــیل       باز دارد پــــــیاده را ز ســـــــــبیل
هر که آمد عــــــــــمارتی نو ساخت       رفت و منزل به دیـــــگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوســـــــی       وین عمارت بــسر نبرد کـــــــسی
یــــــــار ناپـایــــــــــــدار دوسـت مدار       دوســــــــــتی را نــشاید این غدّار
نیک و بد چون همـــــــــی بباید مرد       خنک آنـــــکس که گوی نیکی برد
برگ عــیشی به گور خویش فرست       کس نیارد ز پس تو پـــیش فرست
عـــــــــــــــمر برفـست و آفتاب تموز       اندکی مانده خواجه غرّه هـــــــنوز
ای تهـــــــــــــی دست رفته در بازار       ترسمت پر نـــــــــــــــیاوری دستار
هر که مزروع خود به خورد بــــــخرید       وقت خرمـــــــنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ       به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست       بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید       به حکم ضرورت زبان در کـشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست       کلید در گنج صاحـــــــــب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی       که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست       به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن       به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشــــــی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز       که از وی گزیرت بود یا گریز

 

...

 

+ کتا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()