آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تمرکز روی ابعاد ستون ها یی که منتظر هستند

 

پلک بالای چشم راست. سمت راست می پرد. از صبح. نمی دانم چرا. ربطی هم به جر و بحث برسر ابعاد ستون ها و دیر کرد ابلاغ آکس های تازه به بخش سازه ندارد. از قبلش می پرید.

از همان وقت که روی مبل توی خانه حاضر و آماده نشسته بودم منتظر حمید که حاضر شود و بیاید و داشتم توی دفتر چه ی زرد چیز هایی می نوشتم و مادر یکباره پرسید:« ‌اسم من را هم می نویسی؟ ...» من نگاهش کردم و گفتم : «بله که می نویسم.» بعد برخاست آمد بالای سرم و روی نوشته هایم را نگاه کرد. زیر آن کلمه که نوشته بودم مادر خطی کشیدم. نگاه او شاید اما هیچ کجا نبود. بعد رفت دور خانه راه رفت و من هنوز داشتم فکر ها و دلواپسی های اخیرم را با تمام بن بست هایش می نوشتم و مادر دورش را تمام کرد و برگشت و باز پرسید  : «اسم من را هم می نویسی؟...»  همان جا بود که اولین پرش های بالای پلک را حس کردم. و بعد پرش ها توی ماشین هم ادامه داشت آنجا که حمید داشت راهنمای چپ می زد که بپیچد و من  سایبان سمت خودم که آیینه هم دارد را باز کردم و توی آیینه، چشم دوختم به همان نقطه که می پرید: یک خط افقی، بالاتر از پلک، زیر تر از ابرو هی خودش را نمایان می کرد. بعد سعی کردم همه ی عضلاتم را شل کنم. سعی کردم صورتم را در اختیار خودم در آورم اما همان جا چشم در چشم آقای پلیسی شدم که بعد از پیچ ایستاده بود و ذهنم راه گم کرد تا کمر بند ایمنی ماشین که نبسته بودم.

این جملات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ اگر همین پرش های ناخود آگاه دست خیالم را نمی گرفت بیاورد بنشاند اینجا تا کجا ها که نرفته بودم و چه گم ها که نشده بودم توی کوچه های این روز.

برخیز. بس است . روز شروع شده. ابعاد ستون ها منتظر تو هستند.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()