آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

« پرنده ها در برف»

ساعت ده صبح جمعه هفدهم آذر

توی دفتر ِ کارگاه هستم. هوا سرد است. حمید رفته نگاهی به کار گذاشتن کاشی های فیروزه ای لا به لای آجر ها بیاندازد.

یک تکه روزنامه ی همشهری اینجا هست. روی میز، روزنامه را می کشانم تا جلوی نگاهم. صفحه ی آخرش عکس روز، عکس زنی شصت ساله را انداخته که تصمیم گرفته دور دنیا را بدود و برای خیریه اعانه جمع کند. زن مثل اسکیمو ها سر و صورتش را پوشانده و یک سه چرخه - که اگر او را اسکیمو فرض کنیم ، می توانیم سه چرخه اش را هم سورتمه به حساب بیاوریم - لوازم اش را به دنبال خود می کشد.

کمی پایین تر توی این صفحه دنبال داستانک می گردم. « پرنده ها در برف» قبل از اینکه بخوانم اش به زیرش نگاه می کنم: کنوت هامسون / اسد اله امرایی. عجب خوراکی برای ثانیه های انتظار...با دقت شروع به خواندنش می کنم. روی ویرگول حتی چند برابر آنچه که باید ، مکث می کنم:‌

شب، ناگهان هوا برگشت و برف سنگینی بارید. (شب را تصور می کنم و برگشتن ناگهانی هوا را و بارش سنگین برف را) صبح پترس که از خواب بیدار شد همه جا را صاف و سفید دید. (جمله را دوبار می خوانم) گوشه ی حیاط چند پرنده زیر برف کز کرده بودند. (یاد تمام حیاط های برفی می افتم. ) پترس بی آنکه به مادرش بگوید از اتاق بیرون رفت. کاپشن گرم خود را روی پرنده ها انداخت و آنها را به خانه آورد. پرنده ها جانی گرفتند. اما پترس سرماخورده بود و کاپشن او خیس بود. نمی دانست چه طور به مدرسه برود. رادیو اطلاعیه دولت را خواند که مدارس ۳ روز تعطیل است.

اینجا داستانک تمام می شود. اولین چیزی که مسحورم کرده سادگی آنست. چه همه احساس در چند خط کوتاه و به چه سادگی بیان شده و همه ی این ها در سکوت و زیر سایه ی برف سپید.

خواندن اش طولی نکشید. اما تاثیرش روی باقی لحظه ها شاید تا همیشه ادامه داشته باشد.

بی اختیار دلم می خواهد که این دقایق را ثبت کنم. حالا دستم دفتر چه و مداد را از کیف بیرون آورده و نوشته: ساعت ده صبح جمعه هفدهم آذر....

 

 

+ کتا ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
comment نظرات ()