آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

عصر دلگیر چهارشنبه

در حال حاضر هیچ جا  نمیتوانم وقت بگذرانم مگر اینجا!

سر درد دارم. سر گیجه به مقدار کم و کم و بیشی هم حال تهوع. الان از توی یک جلسه نصفه نیمه بیرون آمدم. نمی توانستم بنشینم. یک آشنای قدیمی آمده یک کار ارجاع کند که پذیرفتن اش خیلی خیلی با اوضاع و احوال کار های کنونی مان سخت است برایمان. یک پروژه سالن برگزاری مراسم عروسی در باقر آباد.

 (اصلن باقر آباد کجا هست؟ ....میبینه ما خیلی بد جور نگاه می کنیم وسط صحبت هاش خودش توضیح میده :‌پشت بهشت زهرا)

که طرف خیلی هم عجله دارد و می خواهد تا عید تمام شود. میگوید آنجا منطقه ی پر تراکمی ست و سه تا سالن عروسی بیشتر ندارد و همیشه مردم توی صف ایستاده اند برای آن سالن ها و کارفرما خلاصه آدم حسابگری ست.

ما مانده بودیم که چطوری ردش کنیم که بعد از این همه سال که این آشنای قدیمی آمده به ما رجوع کرده ناراحت نشود.  آقای رئیس را تنها گذاشتم و یک معذرت خواهی زیر لبی و امدم بیرون.

 آخر ما به همین دو سه تا کاری که در دست داریم  برسیم هم خودش شاهکار است. تا دو ماه دیگر باید نقشه های اجرایی یکی از کار ها با هنر نمایی و کارگردانی و سرپرستی اینجانب تمام شود. مثل فیلمی که نویسنده و کارگردان و فیلم بردار و  تنها بازیگر اش خودت باشی و بس.

نمی دانم چرا اوضاع دل و دماغ هم این همه خراب است که استارت اولیه برای راه افتادن این کار را نمی زنم. حمید هر روز با نگرانی می پرسد:‌می رسی؟ من با اطمینان سر تکان میدهم که یعنی آره بابا!... کاری نداره که... اما خودم که توی شروعش پای خرم در گل گیر کرده.

سر درد و چشم درد نمی گذارد بتوانم بیشتر سر شما را هم درد بیاورم. ...

+ کتا ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٥
comment نظرات ()