آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از دیروز و ساختمان و من و درخت

ساعت نه و نیم شب یکشنبه دوازدهم آذر ماه است

همگی خانه هستیم. یادم باشد ببینم سال گذشته این روز ها چه نوشته ام. چه حال بدی داشتیم. یاد آوری اش هم سخت است برایم. امروز عصر بالاخره واحد سوم را هم فروختیم. حالا باز اگر زلزله نیاید، ...

سرم را از روی دفترچه یادداشت بلند میکنم. نگاه اش می کنم و می پرسم:

      - حمید! کی تموم میشه؟

      - چطور مگه؟‌

بگم چی؟ بگم دارم می نویسم که اگر زلزله نیاید ساختمان ما کی تمام می شود؟ گفتم:

      - همینجوری!

      - سعی می کنم تا اواخر بهار تمومش کنم.

پس کلمه ی اردیبهشت را باید از ذهنم پاک کنم. ادامه: حالا باز اگر زلزله نیاید، خانه ی ما هم تا اواخر بهار تمام می شود.

حمید خوشحال است. خیلی وقت بود این همه خوشحال ندیده بودم اش. حساب هایش درست از آب در آمده. بدون گرفتن وام، با برنامه ریزی و جیب خالی توانست ساخت خانه را با بهترین کیفیت پیش ببرد.

جای مادر و پدرش خالی. روحشان شاد

***

اما امروز فقط همین یک اتفاق که نیافتاد!‌ ماشین را هم کوبیدم به درخت. در حال کوبیدن ماشین به درخت که بودم ، دو تا ماشین دیگر هم داشتند عبور می کردند که از این عمل من خیلی حیرت زده شده بودند. اما آنها که نمی دانستند ماشین قراضه ی ما اتوماتیک است و چون دخترک خیلی سریع سوار شد، من هنوز دنده را توی پارک نگذاشته بودم و فقط پایم روی ترمز بود و در را که بست، تا پایم را از روی ترمز برداشتم ماشین راه افتاد و در آن لحظه که خیلی خیلی برای فکر های من کشدار هم شده بود، پاک گیج شده بودم که وقتی گاز نداده ام ماشین چطور حرکت کرده. عادت نداشتم که ماشین توی دنده باشد و بخواهم حرکت کنم. این را به عنوان یک شاهکار نمی نویسم که بهش افتخار کنم. می نویسم که هیچوقت فراموش نکنم که در هر ایستی دنده را بگذارم توی پارک. مفهوم شد؟ اما حمید گفت: فدای سرت! ماشین خودته. بزن درب و داغونش کن. به کسی چه مربوط؟

اما درخت...

...درخت طفلکی داشت خوابش می برد که از خواب پرید
یک تکه از پوست ساق پایش هم کنده شد
+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()