آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما هيچ . ما نگاه

می خواستم بنویسم:

۱- در باب شعر

شعر لطیف است. جان دارد. حس دارد. غم است . شادی است. لبخندی و گاه اخمی ست. شعر یار است. ندیم است. دستت را می گیرد و از این جهان دور می کند.

و شاعران لطیف اند. حساس اند. نگاهشان به ثانیه ها طور دیگریست. میان کلمه ها نفس می کشند. آنها را مسخره نمی کنند. با بی احترامی پس و پیش نمی کنند. به آنها درشت نمی گویند. کلمه ابزارشان نیست. در دست شاعر ، کلمه جان است. و تمام حرف من از شعر همین است.

۲- در باب نقد

نقد این نیست که منتقد در یک جمله بگوید: « من از شعر تو خوشم نمی آید» نقد حرف دارد. کلمه دارد. می گوید کجای کار، کدام کلمه نا به جاست. کدام منظور شاعر را نرسانده. کدام ایهام، حرف را دگرگون کرده. نقد شعر ، نگاه شاعرانه می خواهد و من در چشم های شما دنبال آن نگاه نمی گردم.

« من به طور کلی از تو خوشم نمی آید. » نقد نشد. بگو تو آدم رو راستی نیستی. دروغگویی. بد قولی. نامهربانی. یا اینکه بگو زیبا نیستی. چاقی. قد کوتاهی. کلمات را بد ادا میکنی.

میدانی؟‌ بعضی آیینه ها مقعر و محدب و موجدار اند. من باید بدانم در کدام آیینه نگاه می کنم. آیا چاقی از من است یا از دروغ آیینه؟

۳- در باب سن و سال

من کوچکی فرزند ۵ ساله ی برادرم را به رویش نمی آورم. پیری مادر بزرگ را هم به رخش نمی کشیدم. با هر کس که حرف می زنم سعی می کنم در حد فهم مخاطب سخن بگویم.

من در دوره ی کوتاه حیاتم هستم

تو هم در همین دوره ی کوتاه هستی

پس ما می توانیم

باهم سخن بگوییم

۴-

خیال حوصـــله ی بحـــــر می پزد هیــــــهات

چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش...

اما هیچکدام را ننوشتم.

سکوت کردم و به دهان انسان ها

خیره شدم

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()