آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
قلم راه نمی رود. با من لج کرده. ميگويم: مهم نيست چه می نويسی..راحت باش. اخمو و دزدکی نگاه کوتاهی به من می اندازد و سرش را رو به يک طرف ديگر ميکند.
می گويم: قهر نکن تو را به خدا...چشم های من را ببين!
دماغش را بالا می کشد و محلم نمی گذارد.من هم غروری دارم. نمی توانم بيش تر نازش رابکشم.
پس تا اطلاع ثانوی ما با هم حرف نمی زنيم.