آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون عنوان بدون شرح!

حرفی ندارم. دلتنگم. از آن دلتنگی ها که جایی بیان نمی شوند. صبح خسته بیدار شدم. پیش از بیداری همه ش خیال می کردم جمعه است. بعد یکشنبه ناگهان مثل آوار خراب شد روی سرم. 

 اما امروز باید روز خوبی باشد. ساعت چهار و نیم قرار است مشتری بیاید و کار تمام شود. اگر تا ساعت چهار و نیم هیچ اتفاقی مثل سیل و زلزله نیافتد و دنیا به هم نریزد! همیشه مواقع بزرگ زندگی ام این حس را دارم. موقعی که مثلن یک شب مانده بود به ازدواجم یا موقعی که چند ساعت مانده بود به جلسه ی دفاعیه. فکر می کردم جز اینکه زلزله بیاید چه اتفاقی ممکن است این قرار را بر هم بزند؟ این واحد آخری هم که فروخته شود اتفاق بزرگی افتاده.  مثل اینکه تکه ی اصلی یک پازل پیدا شده باشد. یا اینکه یک دری که خیلی دنبال کلیدش گشته باشی گشوده شده باشد. او موفق شده است. او بزرگ ترین موفقیت زندگی اش را بدست آورده است. اما زندگی من انگار سال ها پیش به پایان رسیده بود. خوشحال نیستم. چیزی خوشحالم نمی کند. مرض بی دردی گرفته ام انگار. درد بی تفاوتی. اما چهار سال مگر چقدر در زندگی آدم تاثیر می گذارد؟ چهار سال بود ؟‌فقط چهار سال؟‌ میان این همه راه آدم چطور راه زندگی اش را باید پیدا کند؟‌ من فکر می کنم در این شلوغی دنیا هیچکس راه خودش را پیدا نمی کند. همه داریم اشتباه می رویم. مثل کوری است. همان رمان معروف ساراماگو. من باید دوره دبیرستان بهتری را می گذراندم . استعداد های دوره جوانی ام به خاطر مشکلات خانوادگی به هدر رفت. آدم با استعدادی بودم که نا امید نشدم. باید همان سال اول که کنکور دادم رشته ی بهتری قبول می شدم. اما نشدم. فوق دیپلم گرفتم. آن موقع حتی حوصله نداشتم برای سال بعد درس بخوانم. بعد از فوق دیپلم چهار سال بین تحصیلم فاصله افتاد. اما بالاخره فوق لیسانسم را هم گرفتم و مدتی بعدش احساس کردم زندگی ام به آخر رسیده. انگار فقط برای گرفتن مدرک فوق لیسانس زنده بودم.اگر این چهار سال فاصله نبود بعدش حتمن می رفتم دکترا می گرفتم که این مرگ را چند سال دیگر به تاخیر بیاندازم. اما از نفس افتاده بودم.   این حس حالا که دخترکم هم از آب و گل در آمده بیشتر تقویت شده. او را متکی به نفس بار آورده ام. قوی است و نیازمند کسی نیست. گلیم خودش و گلیم یک شهر را هم می تواند از آب بیرون بکشد.

امروز باید روز خوبی باشد. اما من خوشحال نیستم. و فکر میکنم دیگر هیچ چیز در این دنیا نمی تواند مرا خوشحال کند. دلبسته ی طبیعت هستم اما مجال لذت بردن از آن را ندارم. قول میدهم دلم برا ی مزه ی توت هم تنگ نشود. ببین چند وقت است هوس بستنی نکرده ام. حتی مثل چند ماه پیش هوس کوه رفتن هم ندارم. حالا دیگر هیچ مشکلی نیست. می توانم مثل کورش آسوده بخوابم.

 

+ کتا ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٢
comment نظرات ()