آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

صبح که داشتم ظرف های صبحانه را می شستم، مثل همیشه سر به راست چرخاندم و نگاهی به کوه ها انداختم:

 سفید ِ سفید از بالا تا پایین. بالاتر ها یش توی مه فرورفته و پایین تر ها لای شاخه ها ی درخت های نزدیک گم شده... انگار یک صفحه از کتاب زندگی را ورق زده باشم و مثل کودکی که کتاب مصوری را ورق می زند از دیدن این تصویر شگفت زده شده باشم.

بعد یاد این فکر قدیمی افتادم که زندگی کتابیست. هر روز برگی نو می خورد  و ما خواننده و تماشاچی این کتاب. بعد درست بلافاصله فکری نقیض این فکر آمد که نه! یعنی چه؟!‌ ما تماشاچی؟‌اینطور که نمی شود .  زندگی دفتر چه ایست که برگ بعدی را ما می نویسیم. تصویریست که دوربین نگاه ما می اندازد. خاطره ای که دست ما می نگارد. دوباره فکر اولی آمد که پس اتفاق ها چه؟ میهمان های نا خوانده چه؟ دست من برای نوشتن فردا چقدر باز است؟‌

ظرف ها تمام شده بود و فکر ها همچنان ناتمام ماند.

 

+ کتا ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۱
comment نظرات ()