آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چه خوبند ثانیه های نوشتن...

 

از سر تخت طاووس پیچیده ایم توی سر بالایی خیابان بیمه و سنگین سنگین قدم می زنیم. مادر دست راستش را گرفته به بازوی چپ من و نیم تنه ی چپم سنگین تر شده. هر چند که کیف سنگینی که به شانه ی راستم آویخته تا حدود زیادی در صدد است که میان دو نیمه ام  تعادل برقرار کند اما نمی تواند. چند تا جزوه و کاتالوگ آسانسور هم باید برای رئیس می آوردم خانه که آنها را هم در دست دارم و باعث شده که هر دو دست کاملن اسیر باشد و نتوانم موهایی که از کناره های روسری و دور صورتم ریخته بیرون را مرتب کنم و دوباره بزنم شان زیر روسری.

یک جا حس کردم مادرم حتی با همین حرکت آرام هم  به نفس نفس افتاده و این حس باعث شد سرعت حرکتمان را از این هم که هست کند تر کنیم.

همیشه مواقع خستگی دوست دارم تند تند راه بروم که زود تر به مقصد برسم. مثل وقت هایی که آدم بی چتر زیر رگبار گیر می افتد و می خواهد زود تر به سر پناهی برسد.

از خیابان اصلی که رد می شدیم ، میان ازدحام ماشین ها یک می نی بوس هم پیچید جلویمان و گاز داد و رد شد و دود اگزوزش بد جور راه نفس مان را تیره و تار کرد. فکر کردم ما قوم این روز های تهران شاید از نفرین شده ترین اقوام تاریخ این شهر باشیم. وگر نه این عصر پاییزی که هوا نه سرد است و نه گرم و آسمان ِ آبی اگر که دود آلود نبود ، چه عصر پاییزانه ی دل انگیزی می بود...

(این ها را توی همان راه با همان دست های بند نمی دانم چطور توی دفتر چه ام نوشته ام !)  این شد که نفهمیدم باقی راه چطور به آخر رسید و بعد فکر کردم که چه خوبند ثانیه های نوشتن....

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()