آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بمان پیشم

الان حالم خوب است. آرامش خوشی دارم. این چهارشنبه ای که مثل آب در جوی هایش جاری شده ام را هم دوست دارم.

مادر پیش خودم همینجاست. نشسته کنار پنجره و کتاب «سوزن جادویی» را می خواند.  این کتاب را دوست دارد و تنها کتابیست که یک خلاصه ی یک جمله ای ازش برایمان می گوید: «سوزنی که همه چیز را به همه چیز می دوزد.». یاد کودکی های خودم می افتم. یاد چرخ خیاطی سینگر دستی اش که می نشست و با دست راست دسته را می چرخاند و می چرخاند و  من محو تماشای سوزن چرخ می شدم که مثل اسب بر پارچه می تاخت. ...

دکتر گفت گوش دادن به موسیقی برایشان خوب است. گرچه خودم که تنها باشم همیشه سکوت را به هر صدایی ترجیح میدهم اما یک سی دی از نوری گذاشتم توی کامپیوتر. آهنگ های قدیمی ترش را دارد که شاید کلمه هایی یا نواهاییش چیز هایی را در ذهنش زنده کند.

- مادر! « نازنین مریم» را یادتان می آید؟

مادر نگاهم می کند. لبخند محوی می زند و سرش را طوری  تکان می دهد که بیننده نمی فهمد چیزی به یاد می آورد یا نه.

...

آقای رئیس فردا می رود طالقان. الان قرارش را قطعی کرد. دلم می خواهد تمام روز را شعر بخوانم. بمان بمان بمان پیشم ای همین آرامش!‌

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()