آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

زادگاه من!

ساعت نه و نیم صبح است و مثل روز روشن است که من و مادر به اتفاق هم آمده ایم سر ِ کار!

آقای رئیس کلی سفارش کرده که وقت توی نت تلف نکنم و به کار ها برسم. بجز ساختمان خودمان فعلن سه تا کار جدید هم گرفته ایم که بنده هنوز دست به هیچکدام نیالوده ام !

دیروز که دخترک از مدرسه آمد یک کاغذ آ چهار زرد رنگی توی دستش تکان تکان می خورد و با اشتیاق چیز هایی می گفت که با آن همه گرفتاری ِ دستی و ذهنی که داشتم، نصفه و نیمه می شنیدم. آخرش به وضوح صدایش را شنیدم که چند بار صورتش را هی جلو و جلو تر آورد و با صدای بلند تر تکرار می کرد: « بخونم ؟...» « بخونم برات؟‌....»

انگار که از خواب بیدار شده باشم. و تازه متوجه اش شده باشم گفتم : « عزیزم، قربونت برم ! ...الان فرصت شنیدن ندارم. بذار همین جا خودم می خونم. »

صبح اول که پشت میزم نشستم ، کاغذ زرد رنگ، درست همان طور با صدای دخترک صدایم زد.

برگه، چرک نویس امتحان انشایش است. موضوع « زادگاه من! » را انتخاب کرده:

***

زادگاه من!

      -پدر بزرگ شما کجا به دنیا آمدید؟  

      - زادگاه من؟... بچه های خوبم آرام بنشینید تا برایتان تعریف کنم. مرا به یاد روز گار کودکی ام انداختید. زمانی که دنیا در صلح و صفا بود و مردم کاری به ما نداشتند. آن دور دست ها ...نگاه کن! پشت تپه ها . آنجا که حالا از دیده ها پنهان است، در ورای این تپه ها ، سرزمینی است سر سبز. با گل هایی رویایی و ناشناس که نه تنها آنها را ندیده اید و نبوئیده اید،‌ بلکه اسم شان را هم نشنیده اید. بله! من در جایی به دنیا آمده ام که همه ی ساکنانش در صلح و دوستی به سر می بردند. اگر کسی مشکلی داشت همه غصه می خوردند و به کمکش می شتافتند.

من در چمنزار های وسیع و آنجا که عطر سبزه های وحشی اش به انسان آرامش می دهند بزرگ شدم. از صبح تا شب به همراه دوستان کودکی ام و عموی پدرتان گردش و بازی می کردیم. گاهی به تماشای به دنیا آمدن نوزادی می رفتیم و زندگی چه سبز و زیبا بود...

تا اینکه یکی از همان روز ها پشت تپه ای موجودی ناشناس را دیدم. نزدیک تر رفتم تا بتوانم بهتر نگاهش کنم و آنگاه او اسیرم کرد. بله! آن موجود انسان بود. بچه ها من مانند شما در طویله به دنیا نیامده ام! ...یک روز هر طور شده شما را همراه خودم به زادگاه خود می برم تا با اسب های دیگر آشنا شوید... بله! هر طور شده....

 

 

 پی نوشت یک: مورد شماره ی سه ی پست پیش هنوز قطعی نشده اما امید ما هم هنوز قطع نشده ازش.

 

 

+ کتا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()