آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون عنوان

یک

پدر امروز عصر می رود سفر. نمی دانم چند روز. فصل سرما و سفر دور و جای سرد تر و سن بالا دلنگرانم می کند.

شاید چند روز نتوانم بیایم شرکت. اگر نشود مادر را بیاورم اینجا، باید خانه بمانم. روزگار چه بازی ها در می آورد.

امروز صبح هم پدر بیرون از خانه کار هایی داشت و گفت زود بر می گردد اما هر چه صبر کردم نیامد و مجبور شدم  مادر را بیاورم شرکت. حالا هم مثل همین روز های خودش مدام می خواهد برود بیرون. از این سر به آن سر همه ی اتاق ها را  قدم می زند. و در هر دور می آید و دست بر شانه ام می گذارد و می گوید:« پاشو بریم خونه! ...» خانم همکارمان لبخند می زند و نگاهمان می کند. من هم لبخند می زنم و نگاهش می کنم اما ته دلم کسی گریه می کند.

با این حال اگر بتوانم(یک-) او که گریه می کند را یک جوری آرام کنم و (دو-)  به او که از نگاه دیگران آزده است بقبولانم که:« بی خیال!» البته شاید مثل همین امروز مادر را همراه خودم بیاورم. اما این دو کار خیلی خیلی سخت است.

 

دو

یک سری اصلاح نقشه هست که باید تا عصر تمامشان کنم. اما تمرکز برای انجام هیچ کار ندارم.

 

سه

امروز عصر شاید یک مشتری که قبلن هم برای پیش خرید این واحد باقی مانده ی ساختمان تمایل نشان داده بود  بیاید. منتظر تماسش هستیم . قرار بود زنگ بزند و قرار بگذارد اما هنوز نزده. و دارم فکر می کنم که شاید این بار هم مثل بار های پیش بیهوده منتظر باشیم.

 

+ کتا ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()