آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده از دیروز و امروز

۱-

لجم می گیرد! ...گاهی یک حرف هایی می زنم که خودم هم بهشان هیچ اعتقادی ندارم. انگار آب نبات دست بچه می دهم که گول بخورد اما یادم می رود که آن بچه خودم ام. ...

 

یک وزنه ی سنگین آویخته به دمب نفس ام. انگار به پای یک محکوم به غرق شدن. هر نفس پرت می شود توی اقیانوس و می میرد و باز این حکم تکرار می شود.

 " کافیست یکروز که در اتاقت نشسته ای تصمیم بگیری."

 

اما مشکل اینست که تصمیم ها این روزها یک جوری زبل و زرنگ شده اند که نمی شود به آسانی گرفتشان. مثل ماهی لیز می خورند از توی دستت. مثل سایه به چنگ نمی آیند. مثل دود، حجمی که بشود گرفت ندارند. مثل پرنده دلت نمی آید اسیرشان کنی. مثل امید ِواهی، همان آفتاب صبحگاهی که از زیر افق ابر تابیده باشد و بدانی تا چند ثانیه ی دیگر تا آخر روز  گم اش می کنی....

 

 ۲-

این کتاب سهراب را که پریدخت گرد آوری و کرده و به چاپ رسانده را نمی خوانم. مزه مزه می کنم. هر کلمه اش را مثل گلی ناشناس بو می کشم. هر جمله اش را چشم می بندم و با خودم تکرار می کنم. هیچ حرفیش تکراری نمی شود. حتی اگر صد بار بخوانم. لحظه ها را روشن می کند. دوچشم را صد چشم می کند. حالا حس می کنم این همه سال چه قدر با او غریبه بودم...از هشت کتابی که از کودکی تا به حال خوانده بودم انگار هیچ در نیافته بودم!

 

 

 

 

۳-

صبح ابری و تاریک بود. برای اینکه دخترک را بیدار کنم بوسیدم اش. لپ هایش سفت و خوشمزه است و آدم هیچوقت با یک بوسه از آن سیر نمی شود. باید گازش زد. مثل سیب آبدار تازه ی سفت ترش! اینطور بود که صبح خوب شروع شد.

بعد آمدم توی آشپزخانه و کتری را گذاشتم روی گاز و غذایش را از یخچال در ‌آوردم که گرم کنم و بریزم در قابلمه. مادرم بیدار بود. در آشپزخانه ی ما گاز روبروی سینک است. چنانکه اگر کسی رو به گاز داشته باشد پشت به سینک خواهد داشت. داشتم غذای دخترک را گرم می کردم که صدای شیر آب آمد. حس کردم مادرم دارد چیزی را آب می کند که به گلدان ها بدهد. با خودم فکر کردم آبپاش را پیدا کرده؟‌و این فکر یک ثانیه هم طول نکشید. روی برگرداندم و دیدم کوزه ای بزرگ و فیروزه ای که سال ها پیش از فرمش خوشم آمده بود و از صنایع دستی خریده بودم و دور تا دورش نقاشی های انتزاعی از فرم بز داشت را در دست دارد و زیر شیر آب گرفته.

خانه ی خودمان که بودیم و دخترک که بچه تر بود، ما بیست و پنج تومانی ها را توی آن می ریختیم و تخمین می زدیم که اگر این کوزه پر از بیست و پنج تومانی شود چند تومان خواهد شد. بعد از مدتی شروع کرده بودیم به شمارش بیست و پنج تومانی ها و برای اینکه شمارش آسان تر شود،  آنها را چهل تا چهل تا توی کیسه هایی کرده بودیم و گره زده بودیم. بگذریم از اینکه نمی دانم این دیگر چه مرضی بود و چرا اصلن آنهمه بیست و پنج تومانی جمع کرده بودیم . شاید انگیزه ی اصلی آموختن مفهوم پس انداز به دخترک بود اما به هر حال و در آخرین شمارش قبل از اینکه به خانه ی مادرم اسباب کشی کنیم، چیزی حدود شانزده هزار تومان بود که هنوز تانیمه های کوزه هم نرسیده بود اما حجم زیاد و سنگینی داشت. و مادر حالا کوزه ی به آن سنگینی را گرفته بود زیر شیر آب و داشت با آن گلدان ها را آب میداد...

رفتم کوزه را گرفتم و آب را خالی کردم . دهانه ی کوزه تنگ است و دست توی آن نمی رود. کوزه را سرازیر کردم و فکر کردم به عادت همیشگی کیسه ها یکی یکی جلو می آیند و من با دو سه انگشت گوشه ای کیسه را می گیرم و میکشمشان بیرون اما تلاشم بیهوده بود چون کیسه ها همگی پاره شده بودند. معلوم بود بار اولی نیست که مادربا این روش گلدان ها را آب میدهد!

با تکان تکان دادن کوزه و ایجاد سر و صدای بسیار زیاد بالاخره پول ها بیرون ریختند.

هول هول دخترک را راهی مدرسه کردم.

 حالا سکه ها را ریخته ام روی روزنامه که خشک شوند و مادر هر دقیقه یکبار می پرسد:‌ با این پول ها  چکار می کنی؟ ...

(ساعت ۸ صبح دوشنبه)

+ کتا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()