آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

حس عجيبی دارم. يه حس ليز و گم. نمی دونم چی....

 مثل اينکه....

 خودت چراغ قرمز رو خيلی با عجله رد کرده باشی و رفته باشی اما هنوز روحت پشت چراغ قرمز مونده باشه. و اصلن سبز هم که ميشه حرکت نکرده باشه و کم کم حتی يه چيزی شبيه سنگ شده باشه و صدای بوق های پشت سر تا ابد توی گوش هات مونده باشه......

 

تونستم بگم چه مه؟؟؟

+ کتا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٥
comment نظرات ()