آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک تکه از جمعه

 

من و دخترک توی ماشین نشسته ایم. (می توانستم بنویسم «در» ماشین نشسته ایم. شاید «در» از «توی» ادبی تر باشد اما فکر میکنم «توی» حس ِ توی ماشین نشستن را بیشتر از «در» ادا می کند.)

ماشین جلوی ساختمان نیمه ساز خودمان ایستاده. دخترک فردا امتحان تاریخ دارد و قرار است تاریخ بخواند اما حواسش کمتر به درسش است و بیشتر پیش کارگر هائیست که دارند آجر های نمای ساختمان را می چینند.

قرار بود رئیس نیم ساعت برود و برگردد اما الان خیلی بیشتر از نیم ساعت است که رفته. من هم کتاب « هنوز در سفرم» که مجموعه ای از شعر ها و یادداشت ها و نامه های منتشر نشده ای از سهراب است را همراه آورده ام که در مدت انتظار بخوانم. و چند صفحه ای خواندم. چند تا از نامه ها را و با او به سفر رفتم. به یک شب پر ستاره ی حومه ی پاریس و به دیدن پرنده ای که لندن آزارش میداد و از شما چه پنهان که همراه او دلم برای همه ی بیابان ها تنگ شد.

بعد کتاب را بستم و سرگرم تماشای تابش آفتاب بر برگ های اخرایی ِ چنار های آخر آبان و پشت زمینه ی آن آبی ِ آسمان شدم...

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
comment نظرات ()