آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

۱-

این دو روزه گرفتار یک کار (به اصلاح خودمون) عجله ای بودم. یک تغییر نقشه که باید سریع تمام میشد و فایل برای اعلام تغییرات به شهرداری فرستاده میشد.

امروز سر ساعت دوازده تمام شد و نقشه را فرستادم برای چاپ. رئیس که داشت نقشه رو می برد برگشت منو بوسید و گفت:‌من اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟ لبخند خوش خوشانی روی لبم بود که ادامه داد:  البته این گفته دلیل نمیشه که دیگه غر نزنم بهت ها. ...

۲-

من: صبح يه چيزايي تو ذهنم بود قشنگ قشنگ
       که مي خواستم بنويسم تو وبلاگ آنکس که نداند
       حالا پريده که پريده که پريده 
       نمي دونم رفته تا کجا هاي ابرا
ف: مياد دوباره
       کمی مي ره يه چرخي مي زنه
       هوايي مي خوره
       دوباره بر مي 
       گرده
من: فک نکنم
       مثل بادکنک پر از گاز هليوم که وقتي بره ديگه بر نمي گرده 
       هميشه همينطوره
       وقتي ميره 
       ديگه رفته
ف:
من: بايد نخش رو يه جا مي بستم
      که نبستم
ف: ولش كن بذار بره خوش باشه
من:

 خدا نگهدار
 فکر هاي قشنگ قشنگ من
 هر کجا رفتيد
 خوش باشيد

+ کتا ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٤
comment نظرات ()