آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

به خودم

خیلی پراکنده ام. می خواهم سر به سر کلمه ها نگذارم ببینم خودشان چکار می کنند. می آیند و می روند. انتظار دارند راه بیافتم دنبالشان اما من اینکار را نمی کنم. چند تایی جمع می شوند کنار هم و می نویسند: گنگ و بی زبان/ در مقابل / آدم درون ... خودکار سبز کنار دستم را بر میدارم و روی دفتر چه ی یادداشتی که اینجاست می نویسم و زود می بندمش و حواسم را جمع نقشه ای که دارم می کشم می کنم. همینطور توی سرم سوت می زنند و حواسم را پرت می کنند:

دست کلمات را

گرفته و

چه راحت با آنها

می رقصد شاعر

۲-

پیاده رو  ی خیابان ابن سینا را از شمال به جنوب طی می کنم. سر یکی از کوچه های شرقی-غربی ، زنی که چادر به سر دارد از غرب به شرق به سمت من می دود. با دست راستش چادر را کمی پایین تر از زیر گلویش نگه داشته و دست چپ اش زیر چادر تکان تکان می خورد. من از سر کوچه گذشته ام و دیگر نمی بینم اش اما او همچنان می دود.

زن حالا به سر کوچه رسیده و اگر روی برگردانم می بینم اش. اما روی بر نمی گردانم. صدای گام هایش به من می رسد و از من نیز می گذرد.

چند عابر دیگر هستند که همگی متوجه او هستند. زنی که چادر به سر دارد  در پیاده رو، مقابل چشم های من کوچک و کوچک تر می شود. گام هایم نا خود آگاه تند شده اند. وسوسه شده ام که بدانم برای چه می دود.

زن دور و دور تر می شود و من هرگز نمی فهمم برای چه می دوید.

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٢
comment نظرات ()