آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

دلم امروز هوای نوشتن دارد و ندارد.

نفس کلمه ها توی سینه ی خودشان حبس است انگار. مثل بغضی که تا ابد نخواهد ببارد. مثل راه های شبانه ای که هیچوقت به صبح نمی رسند.

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۱
comment نظرات ()