آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پشه ای يا گرگی؟...

  یک سری حس های نا شناخته هستند که با عث میشوند آدمی در شناختن خودش دچار تردید شود. امروز در گیری با یک حس اینچنینی ، باعث شده با وجودیکه کار مهمی هم ندارم بلند شوم و بیایم شرکت!

از صبح که بیدار شدم توی فکر مجازات اعدام بودم. چند کلمه...، اما کدام کلمات؟

پدر ساعت یازده میهمان دارد. من قرار است سرکار باشم. کسی از من نخواسته که بمانم. نه میهمان ها تمایلی به دیدن من دارند و نه  پدر مایل است در خواست کمک کند.

مداد و دفترچه بلاتکلیف و عصبی اند. کلمه ها ، کم و دلگیر توی سرم مثل بازیگرانی که سر صحنه منتظر باشند و کارگردانی که نیامده باشد ، هر کدام گوشه ای ساکت نشسته اند. « دیکتاتور» از جا بلند می شود و شروع می کند به قدم زدن. «گرگ ها » و« پشه ها» مقابل «شکارچیان» در یک لحظه ثابت مانده اند. «محکوم» همچنان دست ها را  اندیشمندانه به پشت زده و زیر چوبه ی دار قدم می زند. ...

مادر آجیل ها و میوه هایی که روی کابینت های آشپزخانه است را بر می گرداند توی کمد ها و یخچال. هر کدام را یک جا که اگر آدم حواسش نباشد باید دو ساعت بگردد دنبالشان. دخترک صبحانه اش را خورده و باید برود مدرسه. من توی فکر جلالی ام که گفته بود: « ما تا حیوانات را /می دریم و می خوریم  /یک دیگر را نیز / خواهیم خورد» و توی فکر فروغم که گفته بود : « چگونه می شود / به مرد گفت که او زنده نیست؟ / ‌...او هیچگاه زنده نبوده است»

آجیل ها را دوباره از توی کمد ها بیرون می آورم. مادرم گیج است. نمی توانم برای پذیرایی از میهمان ها بمانم. تصمیم ام را گرفته ام. 

پشه ای یا گرگی،...

چگونه می توان

برای زندگی یا مرگشان

 تصمیم گرفت؟

***

هنوز راه آب آشپز خانه درست نشده. یک قابلمه زیر شیر آب هست که وقتی پر می شود باید ببریم توی دستشویی خالی اش کنیم. میوه ها را با پنج بار خالی کردن قابلمه شستم. سالن را گرد گیری کردم. انگور ها را توی ظرف پایه دار چیدم. چند تا از خرمالو های حیاط هم که رسیده تر بود را توی ظرفی که شکل سبد دسته دار بود چیدم. آجیل ها را توی کاسه ی سرخ رنگی ریختم. سینی چای را هم حاضر کردم. لباس مادر را عوض کردم. و  حالا دارم فکر میکنم : یک سری حس های نا شناخته هستند که با عث میشوند که آدمی در شناختن خودش دچار تردید شود. امروز در گیر یک حس اینچنینی ام که باعث شده با وجودیکه کار مهمی هم ندارم بلند شوم و بیایم شرکت!

+ کتا ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۸
comment نظرات ()