آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حرف هایی

 

 

 

 این روز ها تنها کاری که مادر هنوز با علاقه انجام می دهد آب دادن به گلدان هاست. اما کاش یادش می ماند که چند بار به یک گلدان آب داده.

 

یکبار صبح ، یکبار پیش از ظهر، یکبار عصر، یکبار شب... آب از سر و روی گلدان می بارد و مادر همچنان آب پاش را سرازیر می کند توی گلدان. کار به جایی رسیده که از سقف همسایه ی طبقه ی پایین هم نم پس داده.

 امروز دیدم روی برگ گلدان ها کنار پنجره یادداشتی هست. مادرم را صدا زدم که یادداشت را بخواند. خواند:

 

"صاحب عزیزمان!... پری جان

لطفن معرفی مارا آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم...همه ی خانواده به مرخصی رفته اند."

 

 

 

نگاهم روی یادداشت ماند.

 

پدر نوشته بود:

 

 

 

" صاحب عزیزمان ! ...پری خانم مهربان

 

لطفن مدتی ما را آب ندهید. هم خودمان خراب شده ایم و هم خانم معین شکایت دارند"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

صبح ابری امروز 

 

یک بلبل صدایم زد کنار پنجره

 

حرف هایی گفت که گفتنی نیست

 مانده ام که چطور هیچکس به «طریقه خوانش» مادر توجه نکرد یا نخواست چیزی در این باره بنویسد. نمی دانم کلمات توی ذهنش چه معنایی دارند. 

 بر خورد پدر البته جالب توجه بود اما چه اندازه به کار آمد؟

مادر همچنان تمام روز دنبال آب پاشی می گردد که نمی دانم پدر کجا قایمش کرده! ! ...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٦
comment نظرات ()