آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

توی دفتر کارگاه هستم. آمده بودم چند تا نما را چاپ رنگی بگيرم کارتريج پرينتر تمام شد. حالا رفته اند برايم کارتريج بخرند و من اينجا تنها. از پنجره ی روبروی من باران آجر می بارد. خليل زير باران آجر با پشت خميده آجر های باريده را جمع می کند و مرتب می چيند و نگاه هم به بالای سرش نمی اندازد. من با هر قطره ی آجر به پشت خميده ی خليل نگاه می کنم و می ترسم.

گرسنه م شده بود و توی کيسه ای چیپس پيدا کردم و مثل از قحطی برگشته مشغول خوردن چیپس های چند روز مانده شدم. برای گرسنگی خوب است ولی کمی بوی روغن ماهی گرفته. وقتی داشتم چیپس می خوردم حس کردم دارم خوش می گذرانم.

به همين احمقانه گی. که هستم. و دلم می خواهد اشکال هم نداشته باشد. کاش کارتريج خريدن خيلی طول بکشد.

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٠
comment نظرات ()