آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

جوجه تیغی ای که ترسیده باشد

گلویم کمی می سوزد. بیشتر از آن افسرده ام. دل و دماغ هیچ کار ندارم. غمگین ام. دلم نمی خواهد فکر کنم که چرا. و برای خشکاندن ریشه اش اقدام کنم. یک جوری تمایل دارم به خاموش و خاموش تر شدن.

سرم را بیاندازم پایین جوری که چانه ام بچسبد وسط فرورفتگی این استخوان که پایین گردن هست. بعد دو تا دست ها را از آرنج بچسبانم به هم و کف آنها را بگذارم روی سرم. زانو ها را هم جمع کنم و شکل یک حجم گرد بشوم. بعد سعی کنم بیشتر و بیشتر اجزایم را به هم بچسبانم. مثل توپ. مثل جوجه تیغی ای که ترسیده باشد. مثل لاکپشتی که برود توی لاک خودش.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()