آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مادر .

 

 

دیروز بعد از ظهر ، نمی دانم ساعت چند بود، شاید حدود سه و نیم تا یک ربع به چهار، داشتم خوش خوشک وبگردی می گردم و با فریبای نازنین هم جسته گریخته چت می کردیم که تلفن زنگ زد.

دخترک بود. با صدای لرزان و گرفته گفت که مادر رفته اند بیرون. گفتم خب بدو دنبالشون! گفت بابا رفتند. و چیزی نمانده بود گریه اش بگیرد. پرسیدم نگفتند کجا می روند قبلش؟‌ گفت خونه ی خاله لادی. بعد گفت به خاله لادی هم گفتم. رفتند دنبالشون. گفتم عزیز دلم حتمن تو راه می بیننشون. تو نگران نباش.

هنوز این حرف را نزده بودم که زد زیر گریه و گفت که بابا و خاله آمدند! مادر را هم پیدا نکردند.

***

دلم مثل آوار توی خودش فرو ریخت. گفتم من آمدم! گوشی را گذاشتم و مثل جن زده ها بلند شدم. با فریبا هم خداحافظی نکردم و سیستم را خاموش کردم. به رئیس گفتم مادرم از خانه بیرون رفته اند و بابا و لادن هم پیدایشان نکرده اند. من می روم. گفت چنددقیقه صبر کن! گفتم می ترسم  خیلی دیر شود. اشک های خودم هم سرازیر شد. در را بستم و پله ها را باسر دویدم پایین...

***

قلبم نمی فهمید می زند یا نمی زند. حجم عظیمی از قصه و فریاد و دلواپسی و اندوه زیر پوست صورتم دویده بود. خودم کوچه را می دویدم. کجا؟‌ کجا؟ کجا؟‌ دردی روی استخوان ساق پایم ذوق میزد. سر تخت طاووس نگاه به چراغ نکردم که ببینم سبز است یا قرمز. از بین ماشین ها می دویدم. شانس آوردم که تصادف نکردم. آن سوی چهار راه با خودم گفتم توی خیابان بیمه را نگاه می کنم و اگر ندیدمشان یک تاکسی در بست می گیرم و تمام کوچه پس کوچه ها را می گردم...

توی پیاده روی شرقی را چشم دواندم نبود. آمدم غرب خیابان توی پیاده روی غربی ، دو سه تا کوچه بالاتر خانم سیاه پوشی داشت سرازیری می آمد که هم قد مادرم بود. فاصله دور بود و نمی توانستم ببینم اش. آرزو کردم که خودش باشد و به سمت اش دویدم. خانم سیاه پوش که دید کسی دارد با آن سرعت می دود ایستاد. نزدیک تر شده بودم. :‌خودش بود. بغضم شکست. نفس راحتی کشیدم. بهش که رسیدم صورت ام خیس خیس بود. بغلش کردم.

مادر با تعجب پرسید:‌ تو اینجا چکار میکنی؟

گفتم هیچ کار! ...هیچ کار مادر جان.

آغوشش یاد هزار خاطره از قدیم بود

*** 

امروز مادرم را با خودم آورده ام شرکت.

الان نشسته پشت سر من. یک خوشه انگور و چند تا بیسکوئیت برایش گذاشته ام.  یک مجله ی گردشگری هم داده ام دستش که تماشایش می کند و کسی چه می داند شاید هم بخواند.

 

 

+ کتا ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۱
comment نظرات ()