آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

یک تا پنج نامرئی!

۱)

تمام وقت کلمات توی سرم در حال ورجه وورجه اند اما وقتی می نشینم روبرویشان که ببینم حرف حسابشان چیست تنها در چشم هایم نگاه می کنند و البته لبخند شیطنت آمیزی هم ضمیمه می کنند که: ... ما که چیزی نگفتیم!

۲)

پاییز به قلب خودش نزدیک شده. این موقع سال همیشه حس عجیبی دارم. بیشتر از نیمی از حواسم لای شاخه های درخت هاست.

...تو بمان بر جای ای سرو بهشتی و بخند!‌

به تهی گشتن باغ

به خزان گشتن دشت...

دیروز در عبور از همین کوچه سر و صدای ناگهان گنجشگکان حواسم را ریخت به هم. هر چه توی شاخه ها دنبالشان گشتم نبودند. بعد نگاهم افتاد به سرو ِ سرسبزی که انگار مهمانسرای تازه ی گنجشک ها شده بود. دلم برای بقیه ی درخت ها سوخت.

۳)

چند تکه توی صفحه ی آخر دفتر چه ام نوشته ام. اما می خواهم چند روز نگاهشان نکنم که خوب یادم برود. بعد از چند روز که دوباره میخوانم حس می کنم خودم ننوشته مشان و این حس خوش آیندیست.

۴)

دیروز توی یک سایتی خواندم که نادر ابراهیمی هم آلزایمر گرفته. دلم گرفت. برای دخترک که گفتم چشم هایش پر از اشک شد.

***

۵)

همیشه و هیچگاه

خیابان مستوفی و صدای آبشار گونه ی جوی هایش، درخت های دو طرف اش که شاخه در هم تنیده اند و خیابان را مثل دالانی از بهشت کرده اند،‌ بخصوص اگر پیاده باشم و آرام از شمال به جنوبش در حرکت ، همیشه مرا یاد تو می اندازد.

تلخ خنده ای می زنم و فکر می کنم :‌ توی ونکوور  چیزی نیست که تو را هیچگاه یاد من بیاندازد.

+ کتا ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٩
comment نظرات ()