آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ادامه از پست قبل

ساعت شش عصر یعنی پایان فرصتی که به خودمان برای صبر کردن و منتظر آن مشتری که امیدوارمان کرده بود نشستن داده بودیم.

چشم هایم می سوزد. شاید از خریت خودم و کم خوردن آب باشد. اما فکر نمی کنم . امروز دو لیوان چای و یک لیوان هم با نهار نوشیدنی خوردم. شاید هم چشم هایم ضعیف شده و تاب زل زدن طولانی مدت به مانیتور را ندارد.

 

فکر های پاره پاره ی من تا کجا ها رفته اند امروز؟ چند جمله را تمام کرده ام؟ توی تاریخ گذشته ی ثانیه های امروز فتح چند آبادی را نوشته اند؟

آنچه که الان ما را هنوز نشانده انیجا چیست بجز یک امید واهی؟ و فکر کن که چه نیروی زیادی دارد یک امید واهی! آنقدر که من پنجاه و چند کیلویی و رئیس هفتاد و چند کیلویی را بتواند میخکوب کند روی دو تا صندلی. و کاری کند که زیاد هم با هم حرف نزنیم که نکند کلمه هایمان آن امید واهی را تحت تاثیر قرار دهد.

این تلفن لعنتی هم هر وقت آدم منتظر زنگش است صبح تا شب ساکت می نشیند و هر وقت آدم به آرامش نیاز دارد یک بند زنگ می زند.

شد شش و هفت دقبقه. من دیگر تاب ماندن ندارم. فکر نمی کنم کسیکه گفته باشد پنج- پنج و نیم منتظر تلفن ام باشید، انقدر بی خیال باشد که تا شش و ده دقیقه هم یاد قراری که گذاشته نیافتد.

 

رئیس به شوخی گفت: عجب آدمی بود ها!

من گفتم : آره! ... اینجوری آدم ها رو می شناسن...

لبخند زد

ادامه دادم: خوب شد خونه نفروختیم بهش!

قاه قاه خندید

 

+ کتا ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٦
comment نظرات ()