آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ميشه يا نه؟

امروز نه دلم گرفته و نه اینکه نگرفته. اینجور وقت ها باید تلقین مثبت کرد. نگرفته آقا نگرفته. کی میگه گرفته؟‌ اونی که گرفته بود راه آب سینک آشپز خونه بود که اونم به لطف خدا با ریختن یک لوله باز کن صاف باز شد. حالا دیگر ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور...

یک دنیا از لطف شما که تولد دخترک را تبریک گفتید سپاسگزارم. شانس ما درست بعد از دوشنبه چهار روز تعطیل شد و دست ما از اینتر نت کوتاه. اما پنجشنبه بردمش کافی نت و پست قبل را نشانش دادم. کلی خوشحال شد. ممنون از همگی. تا وقتی که خودش هم فرصت کند و جداگانه بیاید تشکر کند.

سه اینکه شاید شاید شاید امروز یکی از مشتری هایی که چند روز پیش آمده بود و کمی تا حدودی ما را به مشتری بودن خودش امیدوار کرده بود بیاید و کار را تمام کند. شاید هم نیاید. کسی چه می داند. شما میگین میشه یا نه؟‌

چهار اینکه نمی دونم کجا هام . گاهی دلم اینجوری برای خودم تنگ میشه. هی خودمو صدا می کنم می بینم نیستم !

پنج اینکه در هر حال خوب اند صبح های شنبه ای که این همکار ما ....

راستی نگفتم که این همکار ما که پیش تر کار آموز بود و بعد تر کارمند شد دانشگاه قبول شده؟

بله امسال قبول شده و چهار شنبه ها و شنبه ها نمیاد شرکت. حالا می تونم ادامه بدم که:

در هر حال خوبند صبح های شنبه که این همکار ما نمی آید و این رئیس ما هم به کارگاه می رود و توی شرکت من می مانم و ... خودمی که امروز نمی دانم او هم کجا ها رفته که پیداش نیست.

***

دو و سی و پنج دقیقه ی بعد از ظهر.

رئیس رفته دنبال دخترک که از مدرسه برساند اش خانه. گفته خودم هم می روم خانه ریشی بتراشم و ظاهری مرتب کنم که اگر مشتری ها عصر آمدند نا مرتب نباشم.

یک نفر آدم  همیشه بد بین که توی دل من معمولن با صدای گلام * صحبت می کند می گوید: «اگـــر نیامدند چه؟»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* گلام اون بدبینه بود تو لی لی پوت کارتون گالیور

***

--کاشکی می شد همه ی «یعنی میشه؟» ها می شدند.

-- یعنی میشه؟‌

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٦
comment نظرات ()