آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

اينجا من. ساکت. امروز شايد تعطيل.

اين يادداشت را روی درکلبه نوشته اند امروز. شايد کسی در آن خوابيده باشد. هيس!

...

چقدر دلم بی خود يا باخود گرفته بود. و چقدر دل گرفته ام بی خودی خواست هیچ هايش را اينجا بنويسد.

نه! بفرمائيد تو. چشم هايم را می مالم. يعنی که يک چرت خوابيده بودم و حالا با آمدن شما بيدار شده ام. (در حاليکه اينطور نيست...من از اولش بيدار بودم و چشم دوخته بودم به الوار های سقف همين کلبه)

...

 

+ کتا ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۸
comment نظرات ()