آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
توی شرکت تنها هستم. اما حس خوبی ندارم. دلم نمی خواهد بنویسم اما جز این هم کار دیگری از دستم بر نمی آید. دلگیرم از دست زندگی
و روابطش
و آدم هایش
...
جراحت هایی بر دلم مانده که خوب شدنی نیستند. دلم می خواهد پا بگذارم توی یکی دیگر از همان جهان های موازی.نمی دانم چطور... شاید بخوابم و توی جهان دیگری بیدار شوم. یا اینکه بروم آنسوی آیینه. یک دنیای غریب و تازه با آسمانی صورتی و درخت هایی که برگ هایشان رنگ دیگری باشد.چه تلخ شده این دنیا. دنیای دل کندن ها و فراموش کردن ها.
...
(یادم باشد وقت رفتن یادم نرود فلودیاگرام موتورخانه را چاپ بگیرم و ببرم برای اینکه برسانم به محمود)
ساده تر بگویم : از دست سارا...!