آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

:(

توی شرکت تنها هستم. اما حس خوبی ندارم. دلم نمی خواهد بنویسم اما جز این هم کار دیگری از دستم بر نمی آید. دلگیرم از دست زندگی

و روابطش

و آدم هایش

... 

جراحت هایی بر دلم مانده که خوب شدنی نیستند. دلم می خواهد پا بگذارم توی یکی دیگر از همان جهان های موازی.نمی دانم چطور... شاید بخوابم و توی جهان دیگری بیدار شوم. یا اینکه بروم آنسوی آیینه. یک دنیای غریب و تازه با آسمانی صورتی و درخت هایی که برگ هایشان رنگ دیگری باشد.چه تلخ شده این دنیا. دنیای دل کندن ها و فراموش کردن ها.

...

(یادم باشد وقت رفتن یادم نرود فلودیاگرام موتورخانه را چاپ بگیرم و ببرم برای اینکه برسانم به محمود)

 ساده تر بگویم : از دست سارا...!

+ کتا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٩
comment نظرات ()