آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

:)

جمعه / شنبه / یکشنبه /

دوشنبه / سه شنبه/ چهارشنبه/

+ پنجشنبه!

صدای گام هایم را می شنوم و کیف می کنم.«این منم! صدای گام های من است!»  صدای نفس هایم را همینطور. ضربان قلبم را می شنوم و کمی نگرانش می شوم. اما مهم نیست. گرم شده ام. بخصوص پاهایم. درد دیروزی را فراموش کرده اند. قوی ترم. به همین سادگی.

سوز سرد صبحگاهی توی صورتم می خورد و دمب شالی که بر سردارم را می پیچانم روی صورتم. فکر می کنم:‌«می ارزد به درد سینوزیت؟»‌ جواب می دهم که:« می ارزد! »کم کم اک از نفس می افتم. خسته می شوم. چند قدم راه می روم. صدی قلبم بلند تر می شود. حس خنکی از توی ماهیچه های ساق پاهایم بیرون می ریزد. آرام دوباره شروع می کنم به دویدن. ساعتم را نگاه می کنم و در چهره ی پیرمردی که از کنارم رد می شود لبخند می زنم.

هنوز هم صدای نفس های تنها دویدن توی گوش هایم هست. حس شیرینی که نمی خواهم به آسانی باز از دست اش بدهم.

هفت روز است که صبح های زود می روم توی پارک روبروی خانه ورزش می کنم.

 از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

تو بارانی که بند نیاید خواسته بودی و آسمان مثل چی می بارید. از بغل دستی ام پرسیدم ساعت چند است که پنج بود و به موهای راننده نگاه کردم که خشک بود و به بقیه نگاه کردم و خودم که همگی خیس بودیم. انگار که به حال پنج گنجشک باران خورده دلش سوخته بود.

+ کتا ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()