آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید درنگ قاصدکی،

۱)

پدر با مادر بد رفتاری می کند و سخت می آزاردم. مادر بیمار آرام و محترمی ست. نباید با او چنین رفتاری شود. پدر اما همچنان درک نکرده این بیماری را. هم احترام مادر را از بین می برد هم خودش را می آزارد.

بعد از ظهر که می شود، مادر می رود اتاق پدر و آرام به او می گوید : «پاشو بریم بیرون»

پدر ابتدا خیلی عادی جواب می دهد که :‌« الان نمی توانم!. باشد دیر تر می رویم»

مادر از اتاق پدر بیرون می آید و دو قدم از اتاق دور نشده فراموش میکند که پدر چه گفت. بر میگردد توی اتاق و به پدر می گوید: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار بلند تر و رسا تر و واضح تر جواب می دهد که : « گف تم که نمی توا نم ! برو بنشین کتاب ات بخوان»

مادر باز از اتاق پدر بیرون می آید. دور خانه چرخی می زند و بر می گردد: « پاشو بریم بیرون»

پدر این بار از جا بلند می شود. توی سر خودش می کوید و فریاد می زند: « چرا حرف حالیت نمیشه؟‌می گم نمی تونم! دیوونه م کردی.»

مادر این بار کمی با تعجب پدر را نگاه می کند و از اتاق بیرون می رود. می رود تا کنار پنجره ی آشپزخانه و در راه برگشتن مانتو اش را از روی جا رختی بر می دارد و به تن می کند. دمپایی هایش را با کفش عوض می کند و آماده ی بیرون رفتن، به اتاق پدر می رود: « پاشو بریم بیرون»

پدر که خوب عصبانی شده فرصت را مغتنم می شمارد که این عصبانیت را بروز دهد. بازوی مادر را می کشد و هلش می دهد روی مبل. مادر هاج و واج می افتد روی مبل. کفش های مادر را با عصبانیت در می آورد و پرت می کند از اتاق بیرون. صورت خودش هم سرخ می شود. سر مادر فریاد می زند. صدایش را همه ی همسایه های طبقه های پایین تر می شنوند:‌« حالا که این کارو کردی دیگه نمی برم ات بیرون. بگیر بشین همینجا لامصب!‌ ...»

مادر مات کار های پدر می شود و بی تفاوت نگاهش می کند. بعد از چند دقیقه دوباره از جا بلند می شود و کفش ها را یکی یکی از جاهایی که پرت شده بر می دارد و می پوشد. ...

 

 من آنجا نیستم که ببینم اما می دانم این قصه هر روز با همین جزئیات در آن خانه تکرار می شود.

 

۲)

یک تکه از نانوشته های دفتر چه ی سورمه ای:

زندگی متعادل حالتی از ترازوئیست که در یک کفه اش لذت و در کفه ی دیگرش بد بختی، در توازن ایستاده باشند.

هرگاه مگسی حتی، بر کفه ی بد بختی فرو نشیند و این توازن را بر هم زند ، سخت احساس بیچارگی می کنیم و هر گاه پشه ای از آن بپرد ، ناگهان احساس خوشبختی به ما دست می دهد!

محتویات  کفه ی لذت ها بعد از رسیدن به تعادل، کمتر اضافه  می شود. اما چیز هایی از قبیل بلایای طبیعی ممکن است کلن چپه اش کنند در کفه ی بد بختی ها.

حالا دارم می گردم ببینم نقشی که پشه ها و مگس ها در کفه ی بد بختی برای ما دارند را چه چیزی می تواند روی کفه ی لذت ها برای مان انجام دهد؟

...شاید درنگ قاصدکی، شاید پرواز شاپرکی...

 

۳)

خسرو دیروز گفته:" فردا- پس فردا جواب می دم."

 

 

دیروز را به سختی تا امروز کشاندیم.

 

قلب لعنتی! بیست و چهار ساعت دیگر هم تحمل کن.

 

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤
comment نظرات ()