آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دفتر چه یادداشت دویست برگ فرنو ی سورمه ای

دفتر چه یادداشت دویست برگ فرنو ی سورمه ای رو گرفتم دستم و صفحه های سفید آخرش را می شمارم. در واقع کل وزن دفتر چه توی دست راستم است و با کناره ی شست دست چپ ام دارم این چند برگ باقی مانده را می شمارم. یک ، می رود پیش بقیه. دو ، می رود پیش بقیه.سه، می رود پیش بقیه. چهار، می رود پیش بقیه. و پنج! ... این دفتر هم تمام می شود.

 هنوز یکی مثل خودش پیدا نکرده ام که جایگزین اش کنم. آن روز که خودش را خریده بودم چه عزیز بود برایم. هنوز هم هست. هنوز هم بهترین دفتر چه ایست که توی این چند ساله داشته ام. فکر می کنم عزیز ترین کلمه هایم توی همین دفتر هستند. صفحه ی اولش را بهترین خطی که می توانسته ام بنویسم نوشته ام: 

« دفتر نو! ...دفتر نو! ...

من تورا دیشب خریده ام. هنوز دفتر چه ی قبلی تمام نشده اما ذوق دارم در تو بنویسم. آن دفتر چه های قبلی را هم که خریده بودم دنبال تو گشته بودم و پیدایت نکرده بودم. اما حالا دارم ات. ...»

تاریخ آن نوشته سیزدهم مهر سال گذشته است. صفحه ی بعدش هم یادداشتی است که فکر کنم توی وبلاگ ننوشته ام اش. :

«فرض کن در جاده ای داری می روی. خب؟‌...بعد یکباره متوجه می شوی که داری اشتباه می روی. خب؟...

چرایش را نمیدانی. شاید تابلوی ورودی ِ جاده، جای بدی نصب شده بوده یا اینکه اصلن تابلو نداشته. شاید تو حواست نبوده و یا خوابت برده و اشتباه آمده ای. علت اش مهم نیست. تاکید می کنم که به هر علتی ممکن است اشتباهی وارد مسیری شدن پیش بیاید.

اما حالا توی این جاده هستی. راهی که یک طرفه است و امکان برگشت وجود ندارد. با خودت فکر میکنی :‌شاید شاید شاید راه فرعی دیگری در امتداد جاده باشد که تازه باز نمی دانی در صورتی که راه فرعی وجود داشت، به کجا خواهد رفت. شاید هم راهی نباشد.

سوال اینست که جز پیمودن راه چه می توان کرد؟ »

 

+ کتا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢
comment نظرات ()