آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

الان حس خوبی دارم. شايد اين حس مربوط به آقای ميم باشد. همين امروز داشتم فکر می کردم چه مدت است که اشک به چشم هايم نيامده! يادم نيامد.. ترسيدم نکند دلم سنگ شده باشد. اما عصر گريه ام گرفت. خيالم راحت شد.

عصر توی دفتر کارگاه مشغول کار بودم که آقای ميم آمد. آمده بود درباره ی نرم افزار تری دی مکس سوال هايی بپرسد. (ببخشيد فارگيليسی نوشتم چون هر کار کردم کی بورد انگليسی نشد!) جريان اين بود که بهش وعده ی سر خرمن داده بودند که اگر اين نرم افزار را ياد بگيری شايد دوماه ديگر!! نمی دونم کجا آباد برايش کاری داشته باشند اما هيچ قولی نمی توانند بهش بدهند. آقای ميم بايد حدود چهل و پنج ساله باشد. دچار افسردگی شديد و مشکلات خانوادگی شديد تری ست. غده ی تيروئيدش را دارد از دست می دهد و داد گاه برايش ضرب الاجل تعيين کرده که اگر تا فلان تاريخ نتواند کاری پيدا کند حکم را به نفع همسرش صادر خواهد کرد. آقای ميم ليسانس طراحی صنعتی دارد از دانشگاه خودمان. اما از زور بی کاری حاضر شده هفته ی پيش برود برای يک شرکتی توی شهرک غرب پای پياده مجله های تبليغاتی دم در ِ خانه ها پخش کند. چند روزی هم رفته اما از بس پياده راه رفته، روز بعد را نتوانسته از جا بلند شود. آنجا برای اين کار قرار بوده ساعتی هفتصد تومان بگيرد.

آقای ميم نيامده بود درباره ی تری دی مکس سوال هايی بپرسد، آمده بود کمی درد دل کند. بعد که حرف هايش تمام شد و ساعت از شش هم گذشت و کار کارگران تعطيل شد و سکوت شد، باز هم نشسته بود. انگار حواسش هيچ جا نبود. هوا داشت تاريک ميشد که خواست برود. خداحافظی کرد و رفت. رئيس رفت بدرقه اش دم در. من رفتم قدمی در حياط زدم. رئيس که برگشت گفتم:

- برای دفتر جديد يک نفر را می خواهيم. نه؟ من که همه ی ساعت ها توی دفتر نيستم. پرسنل هم که همه پارت تايم هستند. بگو بيايد برای کار های دفتری. از پخش مجله که بهتر است. شرکت هم خالی نمی ماند.

چشم هايش درخشيد. دويد ته کوچه صدايش کند.

 

 

 

+ کتا ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٦
comment نظرات ()