آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

هجده و پنج رو که از هجده و پنجاه کم کنی، ....

سرم گرم کار بود که سر و صدایی از توی کوچه حواسم را پرت کرد. رئیس پرسید: " دعوا شده بیرون؟"  ما در چشم های هم نگاه کردیم و گوش ها متمرکز شد روی صدای بیرون .اما صدا واضح نبود. تنها مشخص بود که کسی فریاد می زند.  صدایی از دور بود که کم کم اک نزدیک و نزدیک تر آمد.

 

 صدای يک پيرمرد بود. داشت تو  کوچه داد مي زد و انگار گريه مي کرد. حرف هایش مفهوم نبودند.

رفتيم تو بالکن تماشا.

 بله. گريه مي کنه. گریه که نه ، زار میزنه.  مي گه:"  دخترم تو بيمارستان داره از دستم مي ره...."

نمي دونم فيلمشه يا راست مي گه

فحش رو کشيده به جون حکومت و کميته امداد و هلال احمر و بیمارستان ها. سر و وضعش به گدا ها نمي خوره. كاش دروغ بگه. کوتاه قد ه و یک بلوز آبی پوشیده. یک عصا دستشه و عصا رو می کوبه زمین و عصبانیت اش رو به زمین هم نشون می ده. مخاطب حرفاش خدا ست.  می گه:" کدوم یکی از مردما به حرفای من گوش میدن خدا؟..." همینطور می گه و می ره.

 

 یک آقایی رفت آنطرف کوچه پولی بهش داد. از پشت پنجره ها چند نفر از لای پرده ها نگاهش می کنند. حالا صداش دور و دور تر می شه. بر می گردیم تو اما حواسمان مانده پیش پیر مرد. رئیس می گه:"برم بهش پول بدم؟"  می گم:" از کجا بدونیم راست می گه؟" می گه:" داره گریه می کنه." بعد اضافه می کنه:" خوبه برم باهاش ببینم دخترش تو کدوم بیمارستانه؟" بعد خودش باز می گه:" خیلی ها بهش پول دادند. هر کی رد میشد یه پولی بهش می داد." و اینجوری یه کمی خیال خودشو راحت می کنه.

حالا صدای پیرمرد دور و دور تر شده. انگار رفته کوچه پایینی. 

...

 رفته

و صدایش هم نمی آید.

کوچه ساکت است.

...

 

بعد از سکوتش ، يک تاکسي آمد. پر از سر و صدا و شور و نشاط بچه هاي از مدرسه  تعطيل شده .

يکي شان را دم در خانه ي همسايه پياده کرد و رفت.

چند دقیقه باز سکوت بود و

بعد موتوري پستچي آمد. صدای خزیدن نامه اي  به زير يکي از در ها ی همسایه ها آمد  و موتور دور شد. چند دقیقه بعد،  کلاغی قاری کشید و پرید.

 

صدایی توی سرم می گوید: به ابر ها بگو بيايند بالاسر کوچه. حالا نوبت آنهاست  که این صحنه را سايه کنند

...

 

هجده و پنج رو که از هجده و پنجاه کم کنی می مونه چهل و پنج سانت. اگه بخوای پله ی راحت بزنی میکنه به عبارت سه تا پونزده سانتی. عرض پله برای عبور یک نفر چقدر؟ به دلیل کمبود جا ، حد اقل رو در نظر می گیریم و می زنیم شصت و پنج....

+ کتا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۸
comment نظرات ()