آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

راه حل

۱-

همیشه وقتی از کارم خسته می شم یا به نظرم کسل کننده می آد،  یه راهی بلدم که باعث می شه کاره رو خوب انجام بدم.

اون راهی که در کسالت بار ترین لحظه های روز ناگهان به ذهنم خطور می کنه اینه که با خودم فرض می کنم که امروز اولین روز کارم توی یه محیط جدیده و باید خوب کار کنم که بتونم خودمو نشون بدم.

در این صورته که یه دفه حواسم جمع کار میشه و دقت ام بر می گرده سر جای اولیه ش و حل کردن ِ مشکل ترین مسائل، لذت بخش میشه...

این راه صد درصد تضمین شده و موثره اما فقط تا موقعی که کسی یادت نیاره تو یه نخود نیم پزی توی همون کاسه ی لب پریده ی همون آش شله قلم کاری که بودی و بس...

۲-

فکر میکنم سردردم سینوزیتی باشد. رئیس هم همین فکر را میکند. به تجویز خودش رفته برایم آزیترو مایسین و افشانه ی بکلومتازون خریده.

دیروز عصر گفت بریم خونه ماشین بابا رو بر داریم بریم تعمیرگاه دنبال ماشین خودمون. دیدم به جای رانندگی دلم می خواد پیاده روی کنم. گفتم بیا پیاده بریم. قبول کرد.

پیاده رفتن و چشم در چشم خورشید غروب شدن و نسیم پاییزی توی پیشانی خوردن همان و تشدید سردرد و پای لرز خربزه خوردن  نشستن هم همان.

بگذریم.

۳-

انگار تبدیل شده باشم به یک سری جمله ی ناتمام

جمله هایی که شروع می شوند اما پایانی ندارند.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٦
comment نظرات ()