آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

صبح

سرم انگار دارد درد می گیرد. حواسم باشد که نگذارم کهنه شه و زود مسکن بخورم.

صبح شنبه است. دیروز از صبح ساعت هفت تا آخر شب یک ریز گرفتار کار های خانه بودم. صبح مادرم را بردم حمام و ملافه ها و لباس هایش را شستم. آلزایمر عجیب تلخ است. گرچه خیال می کنم باورم شده که مادرم آلزایمر دارد اما آدم هیچوقت این را نمی فهمد.

داشتم فکر می کردم که مادرم وقتی هم سن الان ِ من بود چه جور زندگی ای داشت؟

مادر وقتی هم سن الان من بود، من دوساله بودم. سال های شیرینی بود. حال مادر برزگم خوب خوب بود و من بیشتراوقات را با او می گذراندم. مادرم معلم بود و صبح تا ظهر نبود. مادر بزرگم در انجام کار ها خیلی کمک می کرد.

مادرم سه برادر داشت. یکی از یکی مهربان تر و هر سه مایه ی افتخار. دو تا بزرگ تر ها هر دو مهندس پتروشیمی بودند و در شرکت نفت پست های بالایی داشتند. آخرین سمت یکی شان سرپرستی کل پالایشگاه های ایران بود. هرسه مایه های افتخار بودند.

بر می گردم به زمان حال:

... اوضاع مادرم وقتی به سن من بوده خیلی بهتر از حالای من بوده.

بعد از این مقایسه برای آینده ی خودم نگران شدم. چرا مادرم به این زودی آلزایمر گرفت؟‌ برای دکترش هم عجیب است. هم سنش برای این بیماری کم است و هم اینکه دکتر می گفت در کسانی که شاغل هستند و بخصوص شغل معلمی به دلیل سال ها  فعالیت ذهن، این بیماری کمتر دیده می شود.

حالا که شده . بگذریم. اما خسته ام. ... خیلی خسته.

وقتی آدم خسته است فکر رسیدن به تعطیلات و آرامش و در راهی که می دوی لختی نشستن چه شیرین است . اما وقتی هر چه چشم می دوانی جایی برای این رفع خستگی وجود نداشته باشد حس بدی به آدم دست می دهد.

دلم می خواهد بخوابم. دلم می خواهد مثل یک خرس، بروم غاری پیدا کنم و کل پاییز و زمستان را بخوابم. ...

 

خطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از ظهر

سر درد دارم بد جور. ساعت سه و نیم شده. مسکن هم خوردم فایده نداشت. 

 یک خط هم نمی توانم بکشم. دلم می خواد برم بیرون. طبقه ی پایین رو دارند رنگ می کنند و بوی رنگ پیچیده همه جا و روی درد سرم تاثیر بدی می گذارد.

اگه به رئیس بگم بیا کار و تعطیل کنیم بریم یه کم بیرون راه بریم قبول می کنه؟

اما من احتمالن نمی گم بهش. چون می ترسم قبول نکنه. چون اگه بگم و قبول نکنه ناراحت می شم.

:(

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٥
comment نظرات ()