آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شارژ شعوری!

ای خدا آخه من چکار کنم از دست این دکتر (ی)

توی آتلیه نشسته بودم سرکارم که صدایم زدند چند دقیقه بروم توی اتاق کنفرانس. رفتم دیدم یک کیسه ی کوچک قند، حدود دویست و پنجاه گرم قند شکسته شده را گذاشته روی میز و انگشت هایش را گذاشته رویش و چشم هایش را بسته. یک دقیقه ای طول کشید. بعد سرش را بلند کرد و مرا نگاه کرد و گفت: ‌تمام شد. بفرمائید. ... روزی یک حبه از این را بدهید به مادر و مطمئن باشید مشکلشان حل میشود.

من فقط چشم هایم فکر کنم از حد عادی گرد تر شده بود و نگاهش می کردم.

فکر کنم گفتم:« بله!»  نمی دانم شاید  دمب ابروی راستم هم به عادت همیشگی رفته بود کمی بالاتر از حد همیشگی.

دکتر ادامه داد: این قند را شارژ شعوری کرده ام. تمام انرژی ای که لازم بوده را در این قند تزریق کرده ام. مگر شما خیال می کنید تبرک چیست؟ همین است دیگر ! خیال می کنید چیزی را قدیم ها می بردند مشهد تبرک می کردند چه بود؟‌ یک نفر بوده قدیم ها شارژ شعوری می کرده. حالا مرده و تمام شده و رفته. فهمیدید فلسفه ی تبرک را؟

توی دلم کسی کشدار می گفت: حمیـــــــــــــــد......!

هر چه می خواهم یک جوری برای خودم این انرژی درمانی را حل کنم،‌حل نمی شود. نمی فهمم کسی که مدعی پزشکی است چطور می تواند این حرف ها را بگوید؟خلاصه اینکه‌ به سلامت عقلی دکتر (ی) شک کرده ام. 

فکر کنم اینکه همانطور مات مانده بودم باعث شد که دکتر دوباره شروع به دادن توضیحات تکراری کند. و باز چند بار کلمه ی شارژ شعوری بین حرف هایش تکرار شد.

بعد حس کردم زیادی دارم ساکت ساکت نگاهش می کنم. پرسیدم اگر توی چای صبحانه شان بیاندازم که اشکالی ندارد؟

جوری که انگار سوال بچگانه ای پرسیده باشم خندید و گفت :‌ نه خانم! توی آب جوش هم بیاندازید این شعور که از بین نمی رود. هر جور می توانید بدهید بخورند. و کیسه را داد دستم. نمی دانم چرا حس می کردم قند ها سنگین تر از حد معمول شده اند

تشکر کردم و از اتاق بیرون نیامده آمدم  شروع کردم به نوشتن این پست چون شارژ شعوری بد جوری داشت از توی ذهنم فوران می کرد.

+ کتا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۱
comment نظرات ()