آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مترسک زنده

نگاهش کن! چه حس عجيبی دارد.... نه؟

انگار زنده است. فیگورش را ببین : پای چپ اش را معلوم نیست چرا خم کرده. ستون فقراتش را انگار از خستگی کش و قوسی داده، حتی جهت نگاهش معلوم است که آن جهت تعیین شده نیست. روی برگردانده هر سمتی که دلش خواسته و حالا دارد جایی زیر پای خودش را نگاه می کند انگار آنجا به تماشای چیزی سرگرم شده. چه میدانم صفی از مورچه ها شاید. شاید هم دو تا پینه دوز یا خواب ِ آرام ِ جیرجیرکی...

نگاهش که می کنم حس خاصی دارم. انگار با او آشنا هستم. طوری که فکر می کنم اگر سر بلند کند و مرا ببیند ، حتمن می شناسدم... حتمن جوابم را می دهد،  دلم می خواهد جلو تر بروم و صدایش کنم: ...

.

.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠
comment نظرات ()