آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

۱-۲-۳-۴-؟-

 

۱- چند روزیست به هیچ ترفند و ضرب و زوری نمی توانم بروم توی سیستم بلاگفا. نه توی صفحه ی مدیریت کار بر خودم می توانم بروم و نه برای دوستانی که توی بلاگفا هستند کامنت بنویسم. باز خدا را شکر که این وبلاگ پرشین را دارم. نمی دانم این مشکلات سایت بلاگفا تا چه حد جدی و ادامه دار و سراسریست. اما امیدوارم به زودی بر طرف شود. اگر کسی خبر خوشی در این باره دارد بدهد که سخت محتاجیم.

۲- امروز تولد هشتادو یک سالگی پدرم است. صبح قد و بالایش را نگاه می کردم و توی دلم قربان صدقه اش می رفتم. سلامت باشی پدر جان!... سلامت باشی . حد اقل تا هشتادو یک سال دیگر. باشه؟

۳- یک عادت خیلی بد و ضرر به خود ی دارم که نمی دانم چطور باید ترکش کنم. این یک جمله را اینجا نوشتم که خودم را تهدید کرده باشم که اگر نتوانم به زبان خوش ترک کنم این عادت بد را آبروی خودم را جلوی خواننده های این وبلاگ ببرم و بگویم که چه کار بدی می کنم که شاید از بابت این آبرو ریزی بترسم و دیگر این کار را نکنم. پس چی شد؟ یکبار دیگر ...اگر فقط یکبار دیگر این کار را بکنی من میدانم و تو.

۴- ساختمان دارد نرم نرمک ساخته می شود. برای اینکه تا آخر کار خیالمان از بابت مالی راحت راحت باشد نیاز به فروش یک واحد دیگر داریم. تا به حال چند تا مشتری پیدا شده اند اما هیچکدام به پای معامله نرسیده. آخری روز جمعه آمده بود و جوابی که به ما داده امیدوار کننده بوده. اما قرار بود دیروز زنگ بزند که نزد. رئیس امید وار است که این مشتری جدی باشد اما من تا کار تمام نشود جدی بودن اش را باور نمی کنم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیچاره امید

که تحت هر شرایطی

مجبور است لبخند بزند

...

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٩
comment نظرات ()