آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
چقدر دلم برای "گاهی تنها بودن" تنگ می شود.
لحظه های تنهایی و سکوت برایم مثل آب گوارایی شده اند که از نوشیدنشان سیراب نمی شوم.
کسی نیست ناخواسته صدای قدم های آرام و ساکت اندیشه ای را بشکند.
صدایی نیست گوشه ی لباس خیالی را بگیرد و مثل یک بچه ی سر تق بکشد.
نگاهی روی اینکه چه می کنی و چه نمی کنی سنگینی نمی کند.
درخواستی نیست که تنبلی ِ از راه رسیده را نهیبی بزند.که:" های بلند شو و این لطف را در حق من بکن! "
تو هستی و خودت. بی میهمان ناخوانده ای.
وجدان همیشه معذب: بد است که آدم این لحظه ها را دوست بدارد؟ خود خواهی است؟