آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چقدر دلم برای...

چقدر دلم برای "گاهی تنها بودن" تنگ می شود.

 

 لحظه های تنهایی و سکوت برایم مثل آب گوارایی شده اند که از نوشیدنشان سیراب نمی شوم.

 

کسی نیست ناخواسته صدای قدم های آرام و  ساکت اندیشه ای را بشکند.

صدایی نیست گوشه ی لباس خیالی را بگیرد و مثل یک بچه ی سر تق بکشد.

نگاهی روی اینکه چه می کنی و چه نمی کنی سنگینی نمی کند.

درخواستی نیست که تنبلی ِ از راه رسیده را نهیبی بزند.که:" های بلند شو و این لطف را در حق من بکن! "

 

تو هستی و خودت. بی میهمان ناخوانده ای.

 

وجدان همیشه معذب: بد است که آدم این لحظه ها را دوست بدارد؟ خود خواهی است؟

+ کتا ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()