آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

با خودم فکر می کنم: "وه! چه زندگی مزخرفی...!"

 

از صبح درگیر شنیدن درد دل های یکی از اقوام هستم. ماجرا زندگی زنی است زحمتکش که سال ها معلم بوده. و الان هفتاد و هشت ساله است.

شاید باور کردنی نباشد مشکلات امروزش. دخترش از آنسوی خط تلفن در گوش من حرص می خورد که:

"هفتاد درصد باطری سی در صد قلب...می ماند یک استرس"

می گوید:" بهش گفتم مشمول الضمه ای اگر بخواهی به خاطر من این آدم را تحمل کنی."

همه چیز معلوم شد؟

...

الان بیشتر فرصت ندارم اما اگر همه چیز معلوم نشد بگویید بیشتر توضیح بدهم!

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()