آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

چه چيز است که من را کنار تو نگاه ميدارد؟ ...نمی دانم!

 حس می کنم دری بايد بسته شود. پرده ای بايد بيافتد. ماشينی بايد حرکت کند و در جاده ای دور شود. سفری بايد آغاز شود اما نمی شود. اين اتفاق نمی افتد. ما تا سال های سال بعد کنار هم خواهيم ماند همينجا کنار آن در که بايد بسته شود و همان راه که بايد رفته شود اما نمی شود. بی که بدانيم چه چيز است که ما را کنار هم نگه داشته.

 

 

+ کتا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢
comment نظرات ()